آریا بانو

آخرين مطالب

سینمای ایران دیگر مشتی‌گری ندارد چون آدم‌هایش کم‌لطف شده‌اند / با حسن رضایی از کشتی کج تا "شبح کژدم" گفتگو

  بزرگنمايي:

آریا بانو - سمیرا افتخاری - حسن رضایی بازیگر پیشکسوت می‌گوید این جاده‌ای که آرتیست‌های جدید با سرعت سرسام‌آور از آن رد می‌شوند، روزی خاکی بود و او و همکارانش آن را هموار کردند.


سرویس سینمایی هنرآنلاین : حسن رضایی مرد سینمای پیش و پس از انقلاب است، بازیگری که پیش از حضور در عرصه سینما، رفتار و منش ورزشکاران را سرلوحه کارهایش قرار داد و در این عرصه به موفقیت رسید، اما سینما او را از ورزش جدا کرد و به عالم هنر کشاند. با این وجود هنوز مرامش، مرام ورزشکاران است.
او سال‌ها در عرصه سینما فعالیت کرد و با آثاری چون "شبح کژدم" و" آبادانی‌ها" بسیار خوش درخشید تا حدی که در جشنواره لوکارنو موفق به دریافت جایزه شد، هرچند این جایزه هرگز به دستش نرسید. رضایی این روزها کمتر در اثری حضور دارد. با این پیشکسوت سینما درباره ورزش، سینمای پیش از انقلاب و فعالیت‌هایش در سینمای پس از انقلاب به صحبت نشستیم که این گفت‌وگو را در زیر می‌خوانید:
آقای رضایی شما ابتدا ورزشکار بودید و بعد وارد عرصه هنر و سینما شدید. اجازه دهید کمی برگردیم به گذشته و اینکه چطور شد به هنر و سینما علاقه‌مند شدید؟ آیا اطراف‌تان هنرمندی وجود داشت که از طریق او با هنر آشنا شوید؟
من یک خانواده مذهبی داشتم و در خیابان ری زندگی می‌کردیم. روبه‌روی خانه ما خانه مهدی مصری سیاه‌باز معروف بود که من را خیلی دوست داشت. اولین بار او من را به مولوی ‌برد. در همان ایام همراه او می‌رفتم و یک پیت حلبی هم برایم می‌گذاشت و می‌گفت روی این بنشین و نمایش را ببین. هفت یا هشت سالم بود که روی آن پیت حلبی می‌نشستم و نمایش آن‌ها را نگاه می‌کردم. واقعاً کارهایی که او انجام می‌داد برایم عجیب و غریب بود. یک روز زنده‌یاد ناصر ملک‌مطیعی به خانه دکتر ضرابی آمد که کنار خانه مهدی مصری بود. وقتی او را دیدم بسیار ذوق‌زده شدم و به سمتش دویدم و گفتم، "آقای ملک‌مطیعی، سلام." او با اخلاق و منش بسیار خوب جواب من را داد. بعد از او پرسیدم که چطور می‌شود هنرپیشه شد؟ او گفت، "بچه جان برو درست را بخوان!" کمی سگرمه‌هایم توی هم رفت ولی گفتم ولش نمی‌کنم و با دوچرخه دنبال او رفتم. دو سه بار برگشت و با آن نیم نگاه‌های قشنگ و پر ابهتش به من نگاه کرد. دوباره جلو رفتم و گفتم، "تو را خدا بگویید چطور باید هنرپیشه شوم." او گفت: "اگر نروی، آژان صدا می‌کنم." من ترسیدم و برگشتم. این موضوع گذشت تا اینکه ما یک روز با بچه‌های محل یک تئاتری گذاشته بودیم که یکی از شخصیت‌های آن نمایش، دختر بود. آن موقع خانواده‌ها اجازه نمی‌دادند که دخترشان در نمایش بازی کند. پسری به نام علی بود که به او گفتیم تو بیا نقش دختر را بازی کن. کیوسک تلفن را هم تبدیل به خانه کردیم و هر طور که شده سر و ته آن را هم آوردیم. در آن محله آقای صفوی نامی بود که در یک خانه مجلل زندگی می‌کرد و دختر خانمی به نام رعنا داشت. آن موقع در کوچه ما فقط دو نفر اتومبیل داشتند که یکی از آن‌ها همین آقای صفوی بود. او یک روز داشت با ماشین رد می‌شد و به ما گفت، "بچه‌ها چه‌کار می‌کنید؟" گفتیم، "داریم بازی می‌کنیم." گفت، "خاله بازی می‌کنید؟" گفتم، "نه آقا، داریم تئاتر بازی می‌کنیم". گفت، "باریک‌الله، اما چرا در کیوسک تلفن؟ بیایید در خانه ما بازی کنید." بعد دید که علی نقش دختر را بازی می‌کند، گفت، "دختر من را به جای علی بگذارید." آن‌ها از لحاظ طبقاتی با ما خیلی متفاوت بودند. گفتیم، "نه آقا، همین جا راحت هستیم." ولی او زورکی ما را به خانه‌اش برد و ما هم آن نقش دختر را به دختر خانم او دادیم تا بازی کند. یک روز وسط کار آن دختر توی گوش من زد. گفتم، "قرار نبود که توی گوش من بزنی و تو باید فقط نوک انگشتانت را روی صورت من می‌کشیدی." من از این کار بدم آمد و با آن‌ها به هم زدیم و رفتیم نمایش را در مدرسه اجرا کردیم که با استقبال بسیار خوبی هم مواجه شد. کم کم می‌رفتم فیلم‌ها را می‌دیدم و می‌آمدم در خانه ادای آدم‌ها را در می‌آوردم. خانواده‌ام از دست من کلافه شده بودند که چرا این‌قدر ورجه ورجه می‌کنم تا اینکه یک روز به سینما رفتم و روبه‌روی آقای ملک مطیعی نشستم.

بنابراین شما کار بازیگری را با تئاتر شروع کردید. پس از اینکه در مدرسه تئاتر اجرا کردید و از آن هم استقبال شد این راه را ادامه دادید؟
خیر، فقط همان یک اجرا بود. زمانی که ما آن نمایش را در مدرسه اجرا کردیم برخی لذت بردند ولی برخی دیگر بدشان آمد و نگذاشتند ما به کارمان ادامه بدهیم. البته من چند متن برای آقای شروان کار کردم. دو سه ماه به خاطر تئاتر رفتیم در مناطق نفت‌خیز نمایش اجرا کردیم ولی نقش‌های من آنچنانی نبودند.
تئاترهایی که با آقای شروان کار کردید چند سال طول کشید؟
به سال نکشید، دو یا سه ماه فقط با آقای شروان کار کردم.
چطور شد که سر از ورزش در آوردید؟
قبل از اینکه به تئاتر بروم در سن 18-19 سالگی کشتی کج کار می‌کردم و در آخر مربی هم شدم. در باشگاه‌های کیان، تهران جوان، شهاب و نادر مربی بودم. در واقع بیشتر ورزش باعث شد که من را به سینما ببرند.
آن موقع همچنان به سینما علاقه داشتید؟
بله. یادم هست که ما در سالن اسدی تجریش مسابقه داشتیم و من خواستم از سالن بیرون بیایم که زنده‌یاد رحیم روشنیان و زنده‌یاد علی آزاد آمدند به من گفتند، "تو فیلم بازی می‌کنی؟" گفتم، "بله چقدر پول می‌دهید؟" خندیدند و گفتند، "مگر پول هم می‌خواهی؟" گفتم، "بدون پول که نمی‌شود." گفتند، "حالا تو بیا بازی کن، بعداً در مورد پول هم صحبت می‌کنیم." خلاصه من رفتم و در فیلم "گلهای گیلان" نقش مکمل زنده‌یاد رضا بیک ایمانوردی را بازی کردم. پس ازآن در فیلم "ترانه‌های روستایی" نقش مقابل زنده‌یاد فردین شدم.
شما سال 1342 در فیلم "پرتگاه مخوف" هم بازی کردید. درست است؟
در فیلم "پرتگاه مخوف" صحنه‌ای بود که آقای حیدر صارمی می‌خواست از کوه پایین بیاید ولی نمی‌توانست و به همین خاطر من به‌عنوان بدل به جای او از کوه پایین آمدم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که طناب‌شان نازک بود و دستم سوخت ولی غیرت به خرج دادم و آن کار را انجام دادم. وقتی از کوه پایین آمدم گفتند، "ما می‌خواهیم یک صحنه دیگر هم از تو در کافه بگیرم ولی باید یک پالتو بارانی سفید بپوشی." من بارانی نداشتم و رفتم از یکی از دوستانم قرض گرفتم. آن موقع موهای من بلند و فر بود. بارانی را پوشیدم و یک شکل و شمایل قشنگی شد و فقط یک پلان جلوی دوربین رفتم. همان یک پلان که 40 ثانیه بود باعث شد تا چهره من در آن فیلم ثبت شود.
زمانی که وارد سینما شدید زنده‌یاد فردین و زنده‌یاد ناصر ملک مطیعی جزو چهره‌ها و سوپراستارهای آن موقع بودند. با توجه به آن پیشینه و خاطره‌ای که از زنده‌یاد ملک مطیعی داشتید، وقتی ایشان را در سینما دیدید واکنش شما و مرحوم ملک مطیعی چگونه بود؟
من منش ورزشی داشتم و خجالت می‌کشیدم سرم را در مقابل او بلند کنم. وقتی ماجرا را برای او تعریف کردم همین‌طور مانده بود. گفت، "من نمی‌دانستم که روزی با هم در یک فیلم روبه‌رو می‌شویم." آن اتفاق برای من و آقای ملک‌مطیعی تازگی داشت.
پس از اینکه وارد سینما شدید همین‌طور پیشنهادها ادامه‌دار بود؟
بله ما دیگر بیکار نمی‌شدیم. گاهی اصلاً فرصت لباس عوض کردن هم پیدا نمی‌کردیم. همین‌طور لباس‌ها را روی هم می‌پوشیدیم تا دیگر معطل نشویم. بلافاصله وقتی کارمان در یک جا تمام می‌شد به سر یک کار دیگر می‌رفتیم.
یعنی سینمای آن زمان تا این اندازه پُرکار و پر بار بود که شما حتی فرصت لباس عوض کردن نداشتید؟
بله. سینمای آن موقع عجیب و غریب بود. بازیگرها اصلاً وقت نمی‌کردند. گاهی شبانه می‌رفتند با ستاره‌ها قرارداد می‌بستند چون روزها آن‌ها را گیر نمی‌آوردند.
چطور شد که به سمت سینمای اکشن رفتید؟
خوشبختانه نقش منفی هم که بازی می‌کردم کارم شیرین بود؛ یعنی آخر فیلم وقتی می‌